شمس الدين حافظ

357

سفينه حافظ ( فارسى )

حرف « ص » داراى 2 غزل [ از رقيبت دلم نيافت خلاص ] 1 * شماره مسلسل 417 از رقيبت دلم نيافت خلاص * زانكه القاص لا يحب القاص « 1 » محتسب خم شكست و من سر او * سن بالسن و الجروح قصاص « 2 » مطرب ما رهى بزن كه به چرخ * مشترى زهره‌وش شود رقاص همچو عيسيست جام مى كه مدام * مرده را زنده مىكند بخواص گوهر از بحر كى برون آرد * ترك سر تا نمىكند غواص نقدى از عشق جوى نه از عقل * تا كه خالص شوى چو زرّ خلاص « 3 » حافظ از دل ز مصحف رخ دوست * خواند الحمد و سورهء اخلاص [ نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص ] 2 * شماره مسلسل 418 نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص * مىكشى عاشق مسكين و نترسى ز قصاص عاشق سوخته‌دل تا به بيابان فنا * نرود ، در حرم دل نشود خاص الخاص « 4 » جان نهادم به ميان شمع صفت از سر صدق * كردم ايثار « 5 » تن خويش ز روى اخلاص ناوك غمزهء تو دست ببست از رستم * چاچى « 6 » ابروى تو برده گرو از وقاص آتشى در دل پروانهء ما افكندى * گرچه بوديم هميشه بهوايت رقاص كيمياى غم عشق تو تن خاكى ما * زر خالص كند ار چند بود همچو رصاص « 7 » بهوادارى آن شمع چو پروانه ز شوق * تا نسوزى تو نيابى ز غم عشق خلاص قيمت درّ گرانمايه ندانند عوام * حافظا گوهر يك‌دانه مده جز بخواص

--> ( 1 ) قصه سر آينده دوست ندارد قصه سر آينده را . ( 2 ) در مقابل دندان ، دندان و در مقابل زخم معامله به مثل يعنى قصاص ( 3 ) غرض طلاى از كوره درآمده و خالص است . ( 4 ) نزديكترين نزديكان ( 5 ) ايثار يعنى نثار و فدا كردن ( 6 ) غرض سعد وقاص است و منظور از چاچى كمان است چون چاچ شهرى بوده كه در آنجا كمان خوب مىساخته‌اند ( 7 ) قلع و سرب را رصاص گويند .